شير على خان لودى
209
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
« اى ياد توام سلسلهجنبان جنون * دور از تو و بزم تو مگو چونم چون بادپيماى باديهء خاكسارى ، شكر اللّه ، بعد از اداى نياز به عرض آن ديدهباز جمال چهرهء حيرت و حيران حسن معنى بىصورت ، سخنرس حرف خموشى و ادافهم طرز بىهوشى ، زباندان چشم سخنگو و مدّعاياب گره ابرو ، از خود رفته به يك جلوهء نگار آشنايى ، به خود آمده از نهايت رسايى ، مىرساند كه صحونامهء آن مست ميخانهء فصاحت و بىهوش خمخانهء بلاغت كه گنجخانهء سخنسازى و رازنامهء معنىطرازى بود ، به مطالعهء اين حيران انجمن هستى سرگردان عالم نيستى درآمد و به قدر فهم نارساى خود درر معانى و جواهر خدادانى دامندامن اندوخت و چراغ بينش در كاشانهء دل مهر منزل افروخت . آنچه به مقتضاى كريمهء وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ از حصول دولت لايزال سخن و لشكر بىحدّ معنى ايمائى رفته بود كه « اگر به عالمگيرى سر برآورم ، رواست » ، عالمگير پناها ، از غايت توجّه به عالم باطن آن لشكرشكن فوج شطحيّات را خبر نيست كه به دولت خداداد سخن عالمگير شدهاند و به لشكر معنى جهانگير . نظمت به اتّفاق معانى جهان گرفت * آرى به اتّفاق جهان مىتوان گرفت هرچه در مدح دولت سخن ترقيم يافته بود كه « عجب مصاحبيست و طرفه مونسى ، كمال بىدماغى من است كه محنت نكشيدهام و دربان امنآباد دل است كه غم نديده . حرفى كه به خاطرش نگذشته ، فكر دنياست و نقشى كه در سينه جا نگرفته ، ياد عقبى » ، معلوم شد كه موافق حوصلهء مخاطب در وصفش بر روى بيان گشودهاند و راه مدحش باديهپيماى صورت نموده و الّا رتبهء آن دولت و دولتمند برتر از آن است كه توصيف آن گنج بىپايان به همين قدر بيان اكتفا شود . سخن لطيفهايست كه معنى به صورت آن متجلّى گشته ، آن جناب فيض مآب مستغنيست از مدح و ثنا ، و بيگانهايست از هر آشنا ، مصاحب و مونس گفتن بىادبيست ؛ چرا معشوق مهربان نتوان گفت كه مثل از خود رميدهء به عشق آرميده ميان ناصر على معشوق مزاج را در جذب خود آورده ، عاشق خود ساخته يا عاشق صاحب نفس نتوان لقب داد كه هر خداخواه و دنياطلب را به دام خود آورده رام گردانيده ، كمال بىدماغى نيست ، بلكه نشئهبخش اياغ دماغ است ، دربان كاخ دل نيست ، بلكه طالب نظّارگيان است كه جمال خود را به نظر ياران معنى جلوه مىدهد ، رابطهايست ميان عاشق و معشوق ، واسطهايست ميان خالق و مخلوق ، به دل عاشقان گذرى دارد و به خاطر معشوقان راهى ، به مستان هوشى مىدهد و به هوشياران گوشى ، اهل عشق را به دستيارى او آه و فغان است و اهل حسن را به مدد او زيب جهان ، اين همه شور و [ شغب ] 132 عشق به وساطت او به گوش اهل دل مىرسد و اينهمه كمال حسن و ملاحت به سبب او در معرض بيان مىآيد ، آفتابيست كه تمام انفس و آفاق از وجود او